آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه25آذر92(ماجراهای آخر هفته و بیماری آویسا)

1392/9/25 9:24
نویسنده : مامان نسرین
261 بازدید
اشتراک گذاری

                                    

سلام به دوستان گلم. بعد چند روز وقفه اومدیم.  بسیار آخر هفته پر ماجرایی داشتیم برای خودمان...

 از روز سه شنبه شایدم دوشنبه با تماس هایی که بین بابا رضا و عمه ارغوان برقرار شده بود فهمیدیم که گروه کلاٌ مریض هستند و برنامه شام تولد با عمه ها و باباجون اینا کنسل.در نتیجه بنده تصمیم گرفتم که برنامه ای  که شامل آتلیه و رفتن به سرزمین عجائبی و سرانجام شامی سه نفره در بیرون داشته باشیم. اما انگار برنامه چیز دیگه بود...سوال

روز چهارشنبه وقتی آویسا رو از مهد تحویل گرفتم سرش خیلی داغ بود به حساب اینکه تازه از خواب بیدار شده گذاشتم رفتیم سمت خونه.خاله نرگس، همکار ودوست مامان تا بخشی از راه مهمان ما بود.آویسا خانوم هم کل راه به بیقراری و داد وفریاد که چی "بیام جلو بشینم نمیخوام اینجا باشم میخوام وایستم و...اونقدر که نزدیک بود ماشین ما با ماشین روبرویی یه بوس کوچولو بهم بدند. خلاصه وقتی رسیدم خونه دختر برخلاف روزهای قبل کمی خوابید بعد از خواب تبی گرفت که نگو نپرس تا صبح فردا. البته من کمی کارهای کمک درمانی کردمنیشخند صبح آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان کودکان.کل زمانی هم که اونجا بودیم با بهونه گیری های خانوم که "مامانی! بریم.مامانی!بریم"

تو مطب دکتر در حال معاینه:"آفرین دخترم بیا معاینه ت کنم"..."به من دست نزن! من با تو دوست نیستم"..."ولی من تو رو دوست دارم"..."من دوست ندارم. من با مامانم دوستم. به لباسم دست نزن"خلاصه با جیغ جیغ های آویسا اومدم بیرون.

مجبور شدم به آتلیه زنگ بزنم و وقتی رو که با التماس و درخواست گرفته بودم کنسل کنم. دیگه نه شامی و نه بیرونی. تا صبح جمعه هم دخترم تب داشت. از جمعه حالش بهتر شد.وقتی صبح از خواب بیدار شد. گفتم: دخترم تولدت مبارک. مثل برق گرفته ها از جاش پرید که مامانی !تولدم کو. میخوام فوت کنم. انگاری برنامه تولد خودم بهم خورده بود.خیلی ناراحت بودم. صبح جمعه هم عمه الهام و عمه ارغوان و دایی محمد ودایی بهزاد و زن دایی جون و شبش عمه آزاده زنگ زدند و تبریک گفتند.خاله عاطفه هم پیامک زد. برنامه آتلیه رو انداختم آخر این هفته. ولی خیلی دلم سوخت. طفلی بچه م. خدا همه بچه ها رو حفظ کنه. 

شنبه اومدیم مهد و  جدیداٌ با التماس و درخواست میره کلاسش. عصری وقتی رفتیم خونه. دیدم دخترم به سرفه افتاده. شبش تا صبح نخوابیدیم . مجبور شدم یکشنبه هم نرفتم سر کار تا کمی استراحت کنه. البته دکتر گفت که دوره ش یه هفته ست و بعد 48ساعت بعد از آنتیوبیوتیکش واگیر نداره. خلاصه مریضی خیلی بدی بود که خیلی اذیت شدی. منم  الان که دارم اینها رو ثبت میکنم خوابم میاد چون چند شبه نخوابیدم.دوستت دارم همیشه سالم باشی عزیزمقلب

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مانی محیا
25 آذر 92 9:49
ایشالا زودتر خوب میشه
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم
مامان مهديس
25 آذر 92 11:24
واي عزيزم. دقيقاً مهديس هم همينجوري بود. تب شديد كه حسابي بهونه و جيغ و داد. طفلي بچه هامون اينقدر انتي بيوتيك ميخورن چيزي ازشون نميمونه. تا ميان جون بگيرن، سريع مريض و لاغر ميشن. إن شاءاله كه زودتر خوب بشن.
مامان نسرین
پاسخ
عزیزم!انشاالله که بهتره.واقعاً.خدا خودش کمک کنه
مامی کوروش
26 آذر 92 8:22
اخی عزیز دلمممم انشا... که دیگه مریض نشی دخملی جووونم تولدت مبارک باشه ، امیدوارم به همه ارزوهات برسی حالا بهتر که شد ببرش اتلیه با اون لباس صورتی اش یه عکس بگیر بذار اینجا کیف کنیم
مامان نسرین
پاسخ
ممنون خاله جونی.حتماً